على اكبر دهخدا
1009
امثال و حكم ( فارسى )
شاه دارو بود شراب ولى * زو چو بر حد اعتدال خورى ليك باز هر همسرى دارد * تو بافراط اگر زلال خورى رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود . شاهدان را همه چون موم توان كردن نرم * شمعسان با تو اگر سيم و زرى مستوفاست ( تو بكنجى بنشان خود را چون شمع و بسوز * زانكه با سيمبران كار تو بىسيم هباست . . . ) اثير اومانى . رجوع به : اى زر تو خدا . . . ، شود . شاهدان زمانه خرد و بزرگ * ديده را يوسفند و دلرا گرگ چكنى باد چون وفاجويان * عمر خود هرزه با نكورويان . . . نقش پرآفتند چينىوار * چشم را گل دهند و دلرا خار . ) سنائى . شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن باش كه آنى دارد . حافظ . نظير : بجز شكر دهنى نكتههاست خوبيرا * بخاتمى نتوان زد دم از سليمانى . حافظ . لطيفهايست نهانى كه عشق از آن خيزد * كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست . حافظ . شاهد غضبان بود ز ننگ مبرا * ( چين نپسنديدمش بچهره اگرچه . . . ) قاآنى . نظير : دلبر شيرين اگر ترش ننشيند * مدعيانش طمع برند بحلوا . و رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . شود . شاه دينار فشان بايد و بدخواه شكن * ( تو بدينار فشاندن بشكستى همه را . . . ) قطران . شاه را از اسب پياده مىكند . بسيار بدزبان و دهان دريده است . شاه را از رعيت است اسباب * عين دريا ز جوى يابد آب آب جوى ار ز بحر بازگرى * بحر از آن سپس شمر شمرى . در گريبان مزن ز بن دامن * گر نخواهى برهنه عورت و تن . . . ) سنائى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . شاه را بايد كه باشد خوى رب * رحمت او سبق گيرد بر غضب ( . . . نى غضب غالب بود مانند ديو * بىضرورت خون كند از بهر ريو . . . ) مولوى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود . شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد * قدر يكساعت عمرى كه در او داد كند . حافظ .